Iran-Canadian Congress - ICC

Main Articles Photo Gallery Videos Minutes Media ICC-Pedia
 Elections
By-Law

نامه سرگشاده
 به عمو نوروز

March 19,  2015
با تشکر از ایران استار و شهرما  

 چقدر آمادگی داریم که دیروز را فراموش کرده و فردا را به رنگ امید ها و آرزوهایمان شکل دهیم. دنیایمان را از محدوده من و تو به ما گسترش دهیم.دل را خانه تکانی کرده و درب و پنجره هایش را باز کنیم. هم خود و هم دیگران را آنطور که هستیم و هستند بپذیریم. روابطمان را بی ریا و بی پرده کنیم. دیگران را در آنچه که داریم و نداریم سهیم کنیم. شفافیت و مشارکت را از خود شروع کرده، قدم به سوی آنهائی برداریم که ازشان روی برگردانده ایم. این ما باشیم که قدم اول را برداشته و دست نیاز و یاری بسوی دیگران دراز کنیم.

نوروز بهترین فرصتی میباشد که کدورت ها را در کنگره، که خانه مشترک همه ما میباشد، به کنار بگذاریم. انتصابی و انتخابی، اقلیت و اکثریت را یکی ببینیم. تقویت کنگره را با افزایش تعداد اعضاء، شفافیت و مشارکت جمعی، بوجود آوردن اتحاد و همبستگی در کامیونیتی وظیفه مشترک خود بدانیم. با تحویل سال نو گذشته را بی چون و چرا فراموش کرده و طوری رفتار کنیم که اصلن اتفاق نیافتاده است. به گفتار، نوشتار، و کردارمان توجه کنیم. از هر فرصتی استفاده کرده و با دعوت از دیگری، بخصوص مخالفین، میل و رغبت خود را در جهت تغییر و تحول روابط نشان دهیم. خوشبختانه در این روزها آنقدر جشن و مهمانی بر پا میباشند تا خواسته و ناخواسته دیدار های بسیاری داشته، و هر کدام را فرصتی برای پایان قصه ای و آغاز قصه نوئی کنیم.

کنگره ایرانیان تنها سازمانی میباشد که متعلق به همه بوده و هدف اصلی اش هم میبایست بوجود آوردن این حس تعلق در تک تک افراد باشد. این کنگره است که میتواند و می بایست برای بوجود آوردن "خانه ایرانیان" پیشقدم شود، برنامه  ریزی کند و بالاخره کامیونیتی را از بی خانمانی در بیاورد. در چند روزی که جهت معرفی کنگره در بازار های نوروزی فعال بودیم، بار ها از ما سئوال میشد که محل کنگره کجاست. این سئوال احساس بدی را در ما بوجود میاورد. به همین اکتفا میکردیم که بگوئیم، فعلن جایش در دل و آرزوهای ماست. شاید که امسال عمو نورز صدای ما را بشنود. وعده اش را به ما دهد. که ما با وعده اش هم خوشیم.

بیائیم لحظه ای عمو نوروز و مخاطب این نامه شویم. پیام را با گوش دل بشنویم. مصمم گردیم  که هر کدام در حد توان در سالی که در پیش است، با خلوص نیت در متحد ساختن و بوجود آوردن همبستگی در کامیونیتی قدم برداریم. اگر از دستمان کاری برنمیاید، مشوق دیگران شویم. شور و شوق و معصومیت کودکی را در خود برانگیزیم و باور کنیم که آن کودک هنوز در ماست. یقه کراوات هایمان را کمی شل کرده،  گیسوانمان را آشفته و به باد بسپاریم. زندگی را کمتر جدی بگیریم، و قبول کنیم که برای کار کردن و داشتن زندگی نمیکنیم. خود را از بند قیود و ظواهر رها کرده، به دامان عشق و صلح و صفا بسپاریم. سال نو بر همه مبارک!

Facebook/hambastegi.hemayat
facebook/ICC 2014Election
facebook/Let’s Talk Iranian Canadian Congress!
 
I'm an Iranian-Canadian too!
 

نه، این یک نامه نیست. بلکه حرف های دل است. حرف هائی که خاموش و ناگفته مانده اند. شاید هم که از یاد بسیاری رفته اند. مخاطبش هم عمو نوروز نیست، بلکه "من" است. منی که در تو هم هست. منی که در همه هست. منی که قصه های مادر بزرگ را باور نکرد. گرگ را درنده ندید. خاله خرسه را هم مثل خاله خود، دوست داشتنی بدید. منی که بعد از شنیدن آن قصه، بیدار ماند و به خواب نرفت. منتظر ماند تا صبح شود، تا از مادر بزرگ بپرسد و مطمئن شود که آن فقط یک قصه بود. قصه ای که هر که آنرا با گوش دل شنید، نه اینکه به خواب نرفت بلکه شب را تا صبح در نگرانی و انتظار بیدار نشست.

 افسوس که بسیاری از ما آدم ها نه فقط آن قصه را باور کرده ایم، بلکه آنرا به عنوان حقیقت زندگی  نیز پذیرفته ایم. بزرگی را در حرص، طمع، ثروت، مقام و درنده خوئی دانسته ایم. از کودکی گریخته و کودک درون و معصومیتش را به باد فراموشی سپرده ایم.

ولی او هیچوقت بزرگ نشد. زندگی را هم بیش از یک قصه ندید. مردن طفل در بازوان مادر از گرسنگی، تجاوز به خواهر و مادر و خرید و فروش آنها، سر بریدن و ریختن بمب بر سر مردم را باور نکرد. همه آنها را قصه بدید. او میدانست که شب هر چقدر هم تاریک و طولانی، همراه با درد و کابوس شود، بالاخره به سر می آید. دوباره صبح میشود. زندگی آنطور که باید، آنطوری که همه ما تصور و آرزویش را داریم از نو آغاز می شود.

او باورش شده بود که اشرف مخلوقات است. آنی را که به دنبالش میباشد، از رگ گردنش هم به او نزدیک تر است. از همین رو دیگر در کتاب و آسمان به دنبالش نرفت. او میدانست که در خود اوست. بخصوص زمانی که دیگر مادر بزرگی در میان نبود، در تنهائی شب، دلش او را شده بود قصه گو. قصه هائی که مثل قصه های دیروز نبود. روباه دیگر به فکر مکر و ریا نبود. خاله خرسه به دنبال خوردن بچه قرمزی نبود. گرگ هم فراموشش شده بود آن خلق و خو.  قصه هایش شده بودند پر زمهر و پر ز نور.

این را هم میدانست که اگر این قصه ها پاره ای از وجودش نشوند، در حد قصه باقی مانده، نه تنها کسی به آنها باور نداشته بلکه به آنها گوش هم نمیدهد. بار ها در تاریخ دیده و خوانده بود که چگونه ایمان و باور یک نفر میتواند حقیقت دیگران را تغییر دهد. او پی برده بود که درد انسان ها از یکدیگر نیست. او میدانست که اگر درد و گناهی وجود داشته باشد، آن از هستی است. او در دل همه را بخشیده بود. در بخشش طعم مستی را چشیده بود. در مستی من را از یاد برده بود. بی من و ما، عاشق شده بود. در عشق و عاشقی روی یار را دیده بود. او را در هر من و هر توئی دیده بود. او دیوانه ای دیگر بیش نبود، چون خدا را در انسان یافته بود.

نوروز در یک قدمی ماست. عمو نوروز یکبار دیگر با اندوخته ای از عشق و صلح و صفا منتظراست تا ما درب دل هایمان را باز کرده، بهار نوئی را آغاز کنیم.

Last Edited 05/01/2017 - For all comments on this site info@signandprint.ca